یادگار(استاد منوچهر كلهر از مفاخر طارم سفلي)
چه ذوق و شوقی داشتم، وقتی وارد اطاق انتهای راه روی طبقه پایین ساختمان آموزش و پرورش شدم، آقای سیاه چرده که موهای سیاه غلیظش را به سمت راست سرش خوابانده بود، با ته ریش اندکش سر به زونکن نشسته بود. جواب سلامم را داد. بلافاصله پرسید چکار دارید؟. گفتم: برای گرفتن ابلاغ آمدم. اطاق 3در4 را ورانداز کردم، دو تا کمد فلزی نقره ای، پنج تا صندلی فلزی معمولی با روکش چرم مشکی نا مرغوب و تنها میزی فلزی که آقا نشسته بود وسایل نمایندگی آن بخش بود.
بقيه در ادامه مطلب .......
برچسب: دلنوشته,دلنوشته ها,دلنوشته های تنهایی,
نویسنده: محمد عباسی